سفر به عتبات قسمت اول

سال ۸۹ بود و اعلام کردن که از طریق سایت سازمان حج و زیارت ثبت نام کربلا انجام میشه. البته قبل از این هم انجام می شد و ملت ایران که عاشق اهل بیت خصوصا امام حسین علیه السلام بودند هر ساله می رفتند و ما هر بار که می شنیدیم عده ای دارن می رن کربال یا از کربلا برگشتن دل هامون هوایی می شد.

تا اینکه بهمن ماه سال ۸۹ ثبت نام رو انجام دادیم و به لطف امام رضاعلیه السلام عازم کربلا شدیم. من و خانمم و پدر و مادرم .

۲۰ اردیبهشت سال ۹۰ فرودگاه شهید هاشمی ن‍‍‍ژاد مشهد….

موقع رفتن به سالن اصلی بود که عمو و بچه هاشون رسیدن به ما و خداحافظی کردیم و رفتیم سوار هواپیما.

شب به فرودگاه آبادان رسیدیم. و اتوبوس های حمل کننده ساکها اومدن و ساک مسافرین رو جدای از خود مسافرین بردن.  اون شب ما و بقیه مسافران رو بردن حسینیه ای در خرمشهر تا استراحت کنیم . این حسینیه مخصوص زائران خراسانی بود.

کسانی که از قبل رفته بودند می گفتن خیلی سر مرز علاف می شین مگر اینکه مدیر کاروانتون خیلی تر و فرض باشه و اتوبوس های شما رو جلوتر بفرسته تو نوبت تا اول وقت که مرز باز میشه بتونین وارد خاک عراق بشین. تازه لب مرز اینقدر آمریکایی ها اذیت می کنن و حال همه رو می گیرن.

تو این فکرها بودم و به پدرم می گفتم ان شالله فردا اول وقت که بیدار شدیم لب مرز سریع بایستی بهم بگردیم  و ساک و وسایل رو با خودمون ببریم. تو این وادی بودیم که دو برادر که سنشون هم بین ۴۲تا ۴۵ بود توجه من رو به خودشون جلب کردن و به پدرم گفتم که ما تو چه فکری هستیم و اینها چی کار می کنن . داشتن نماز شب می خوندن.

بعداز نماز صبح حاج آقای کاظمی ( ما دو  اتوبوس  از یک کاروان بودیم ) روحانی کاروان بودن، به تشریح یک سری  مسایل پرداختند و صبحانه رو به ما دادن و اتوبوس های حامل زائران رسیدند و عازم مرز شلمچه شدیم.

تا قبل اینکه مرز عراق باز نشه اجاره ورود به نقطه صفر مرزی رو به زائران نمی دادن، بعضی از زائران برای اینکه وقتشون رو هدر ندن رفتن زیارت شهدای شلمچه، وقتی گنبد معروف شهدای شلمچه رو دیدم یاد سفر راهیان نور افتادم که دوران دانشجویی سال ۸۳ رفته بودیم.

البته برخی دیگر هم از وقتشون رو خوب استفاده کردن و رفتن سیم کارت عراقی گرفتن و هی می اومدن جای ما که آقا این رو برای ما فعال کن !!!

لب مرز سمت ایران خیلی تمیز و مرتب بود نقطه صفر مرزی یک راهرو بود که از طرف ایرانی ها مسقف شده بود و صندلی داشت تا زائران بشینن و استراحتی هم در حین رفتن به مرز عراق داشته باشن، داشتیم وسایلمون رو می بردیم که آقای نظام پور مدیر کاروان ما اومد گفت : کریمان بیا کارت دارم. من تا اون لحظه خودم رو فعال نشون نمی دادم چون هنوز کسی رو نمی شناختم تا بخوام صمیمی بشم و به افراد دیگه هم کاری نداشتم. خلاصه گفتم بله، گفت بیا بریم از کانکس برای زائران آب بیاریم. من و دو سه تا جوون دیگه رو با خودش برد و برای هر دونفر یک بطری آب معدنی سرد گرفتیم و بین افراد تقسیم کردیم از این جا بود که کار ما تو کاروان درست شد و بقیه افراد ما رو شناختن ……..

 

 

نظر شما چیست

نظر شما