سفر به عتبات قسمت دوم

روز 21 فروردین سال 90 ساعت 12 ظهر به وقت ايران وارد خاك عراق شديم. كار كردن پرسنل مرزي عراق برام خيلي جالب بود. نيم ساعت ديرتر از ما ( ايراني ها ) اومدن سركار و دو ساعتي كار كردن و بعد هم گفتن مرز رو ببندين!! به همين راحتي زائراني كه مي خواستن سريعتر برسن به شهرهاي زيارتي پشت مرز ماندگار شدن تا روز بعد.

ماشينهاي باري مختلفي كه هر كدام انواع اقلام ايراني رو داشتند ( هندوانه – لبنيات- پفك و …) وارد خاك عراق مي شدن. جالب اينجا بود كه ما رو خيلي ترسونده بودن بابت مشكلات لب مرز از جمله بازديد طولاني ساكها و اسكن چشم و اثر انگشت و … كه توسط آمريكايي ها انجام ميشه و خيلي وقت زايران رو مي گيره. ولي به لطف خدا هيچ اثري از اين فيلم ها نبود و خيلي راحت گذرنامه ها رو مهر زدن و رفتيم سوار اتوبوس ها شديم تا بريم نجف.

همين كه وارد خاك عراق شديم سمت راست پر بود از ماشينهاي ايراني سمند و پرايد كه خاك دو عالم نشسته بود روي اين ماشينها.

خلاصه سوار اتوبوس ها شديم و راهي نجف. دو ماشين آمريكايي آرم كارخانه فورد رو داشت تو هر كدوم از اين ماشينها هم 4 تا نيروي مسلح عراقي بودن كه وظيفه اينها همراهي دو اتوبوس مربوط به كاروان ما بود تو هر اتوبوس هم يك نيروي عادي بود كه فقط بيسيم داشت  اينها مامورين امنيتي از طرف شركت شمسا بودن.

اول كار، غذاي گرم كنسرو شده به همراه آب سرد و ميوه بين زايران در اتوبوس تقسيم شد. من وقتي ديدم غذاها گرمه به پدر و مادرم گفتم نخورين كه اينها معلوم نيست چقدر تو آفتاب بوده كه گرم شده فقط ميوه بخوريد و آب سرد.

ساعت 2 رسيديم به محلي كه براي استراحت و صرف ناهار در نظر گرفته شده بود، اسم محل منسوب به امام رضا عليه السلام بود محلي تميز با نمازخانه سرد كه تو اون گرما، روحيه رو شاد مي كرد نماز رو خونديم كه آقاي نظام پور ( مدير كاروان ) صدا كرد كه فلاني بيا بريم غذاها رو بگيريم و بين مسافراي اتوبوسي كه خودت هستي تقسيم كن. ليست رو بايستي خود مدير كاروان نشون مي داد تا غذاها را به ما تحويل بدن .

همون نوع غذايي كه اول راه به ما دادن دوباره تكرار شد اينبار تو آكاسيو و گرم با نوشابه و ميوه، ازش پرسيدم كه اون غذاي اولي كه دادين چرا گرم بود  تو آفتاب بوده !!

گفت : نه بابا اينها تو آكاسيو از گرمخونه آوردن بعد اومدم تو اتوبوس و غذاها را با نون ( نونهاي خيلي جالبي داشتن ) تقسيم كردم بعد يواشكي به همراهي هام گفتم اون غذاي اولي رو هم بخورين كه سوتي از من بوده و هيچ مشكلي از نظر بهداشتي نداره

خلاصه ظرف هاي غذاي مسافران رو ريختيم تو يك كارتون خالي و منتظر بوديم جايي نگه داري تا آشغالها رو بريزيم دور. آخه كسايي كه بار دوم يا سومشون بود يكيش همين آقاي حسن انصاري بود كه مجرد هم بود و با هم غذاها رو تقسيم مي كرديم  مي گفت : يك جايي تو راه نگه مي داره وسط بيابون و آشغالها رو مي ريزيم اونجا

به شاگرد راننده گفتيم نگه دار گفت جريمه مي كنن و نگه نداشت تا خود نجف.

نزديك هاي غروب بود كه رسيديم نجف. هتل خوبي به ما دادن نزديك حرم نبود ولي هتلش تميز بود.اتاق ها مشخص شد و من به خانمم گفتم ميرم دوش مي گيرم تا سريع براي نماز بريم حرم حضرت امير.

از هتل تا حرم سرويس داشت. سوارد شديم و از اونجايي كه بايستي دوبار مي رفت و مي اومد عده اول بنا به توصيه حاج آقاي كاظمي صبر كردن تاسروي دوم برسن و همه با هم عازم حرم بشيم.

پياده روي تا حرم 5 تا 7 دقيقه بود.از باب الساعه وارد شديم و خانم ها از در ديگه . داشتن نماز مي خوندن من از كاروان جدا شدم و رفتم سريع نماز رو با جماعت بستم.بعد نماز كه تموم شد اومديم سراغ حاجي كاظمي تا ببينيم چي ميگه . اينقدر شوق و اشتياق داشتم كه به پدرم گفتم من مي رم داخل اگر هم رو نديديم نگران نباشيد خودم رو مي رسونم هتل.

زيارتي بود، جاي همه خالي. ياد اين شعر افتاده بودم

 ايوان نجف عجب صفايي دارد                حيدر بنگر چه بارگاهي دارد

حرم حضرت امير تنها يك صحن دارد روي تمام پايه هاي شبستانهاي حرم پنكه هايي نصب هست كه وقتي روشن مي شن از نازلهاي مقابل اين پنكه ها گلاب پخش ميشه و تمام صحن بوي گلاب مي گيره . واقعا صفايي داشت و غربتي …. طاق ورودي حرم حضرت امير رو داربست زده بودن و داشتن غبار از چهره طلاكوبي شده طاق بر مي داشتن

دلمون نمي اومد برگرديم هتل، ولي خسته راه هم بوديم ساعت 8 برگشتيم هتل و شام خورديم و ساعت 3 روز بعد دوباره رفتيم حرم يعني برنامه همين بود كه صبح ها ساعت 3 تا 3:30 قبل از نماز صبح تا بعد از نماز حرم بوديم بعد برمي گشتيم هتل و صبحانه و استراحت تا ساعت 9 بعد از اون ادامه راه

 

 

 

نظر شما چیست

نظر شما