وسعت اندیشه

دلبسته ی کفشهایم بودم. کفش هایی که یادگار سال های نو جوانی ام بودند دلم نمی آمد دورشان بیندازم .هنوز همان ها را می پوشیدم اما کفش ها تنگ بودند و پایم را می زدند قدم از قدم اگر بر می داشتم زخمی تازه نصیبم می شد.
سعی می کردم کمتر راه بروم زیرا که رفتن دردناک بود می نشستم و زانوهایم را بغل می گرفتم و می گفتم:چقدر همه چیز دردناک است چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنیایم می نشستم و می گفتم : زندگیم بوی ملالت می دهد و تکرار. می نشستم و می گفتم:خوشبختی تنها یک دروغ قدیمی است.

ادامه ی مطلب “وسعت اندیشه”